|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388 8:4 توسط گل کویر ... |
هوای اینجا هوای آبان است ... هوای باران ... هوای دلتنگی ... و من شده ام شبیه بیقراری چشمهای پرستو ... " ال ه ه"
.. . چه درد دارد نداشتن کسی که تمام دارایی ت است ... نیست ... وقتی بودنت برای اوست ... رفته ... وقتی برای آمدنش زندگیت را بخشیدی ... و هوای دلم چه دلگیر ست ... شبیه هوای باران .... هوای دلتنگی ....
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 13:48 توسط گل کویر ... |
فال گرفتم ... به نیت ....؟!
.. . شمام نیت کنید .... .. . گر دست رسد ......... در سر زلفين تو بازم چون گوي .. چه سرها كه به چوگان تو بازم زلف تو مرا عمر درازست ........ ولي نيست در دست سر مويي ........... از آن عمر درازم پروانه راحت بده اي شمع .......... كه امشب از آتش دل .... پيش تو ..... چون شمع گدازم آن دم كه به يك خنده دهم جان چو صراحي مستان تو ............. خواهم كه گزارند نمازم چون نيست نماز من آلوده ............. نمازي در ميكده زان كم نشود .......... سوز و گدازم در مسجد و ميخانه ............. خيالت اگر آيد محراب و كمانچه .......... ز دو ابروي تو سازم گر خلوت ما را ............... شبي از رخ بفروزي چون صبح ............ بر آفاق جهان سر بفرازم محمود بود .................. عاقبت كار در اين راه گر سر برود .................. در سر سوداي ايازم حافظ ........ غم دل با كه بگويم كه در اين دور جز جام نشايد ................. كه بود محرم رازم + نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 14:41 توسط گل کویر ... |
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه رو صورتم بوی خاک و نم کوچه میگه هنوز دیوونه تم ... رعد و برق فهمیده انگار که دلم شده غم انگیز... دستای کی و گرفتی توی بارونای پاییز ... میخوام اینجا با تو باشم
زیر بارونا دوباره ... ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره ... خزونم داره میره .. نموند برگی رو درختا ... من هنوز منتظرم توی جاده تک و تنها ... .. . دیگه بارون نمیباره ... توی جاده پر برفه ... به خدای آسمونا عشقت از یادم نرفته ... میخوام اینجا با تو باشم زیر برف و باد و بارون ... نیایی با خاطراتت ، سر میذارم به بیابون ... + نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 14:12 توسط گل کویر ... |
گفتی مرا که: " چونی؟! " - در روی ما نظر کن ...! گفتی: " خوشی تو بی ما " - زین طعنه ها گذر کن ...! گفتی مـرا به خنـده : " خوش باد روزگارت ... " دل بی تـو خـوش نباشد ٬ رو قصـه ی دگـر کن ...
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388 14:33 توسط گل کویر ... |
نه طريق دوستان است و نه شرط مهرباني كه به دوستان يكدل .. سر دست برفشاني دلم از تو چون برنجد؟! كه به رحم در نگنجد كه جواب تلخ گويي .. تو بدين شكر دهاني نفسي بيا و بنشين .. سخني بگو و بشنو كه به تشنگي بمردم ........ در آب زندگاني عجبت نيايد از من ....... سخنان سوزناكم عجب ست اگر نسوزم چو به آتشم نشاني نه خلاف عهد كردم .. كه حديث جز تو گفتم همه بر سر زبانند و ....... تو در ميان جاني دل عارفان ربودند و ........... قرار پارسايان همه شاهدان بصورت .. تو بصورت و معاني مزن اي عدو به تيرم ... كه بدين قدر نميرم خبرش بگو كه جانم ... بدهم به مژدگاني مده اي رفيق پندم .... كه به كار در نبندم تو ميان ما نداني ...... كه چه ميرود نهاني دل دردمند سعدي ... ز محبت تو خون شد نه به وصل ميرساني .. نه به قتل ميرهاني ... .. . این هم .. یادگار از توست ... + نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388 8:35 توسط گل کویر ... |
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به ... که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به توگفتن که چنین خوب چرایی ...؟! + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 8:47 توسط گل کویر ... |
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 10:19 توسط گل کویر ... |
بیمار خنده های تو ام ...
بیشتر بخند ... خورشید آرزوی منی ... گرمتر بتاب ... + نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 8:1 توسط گل کویر ... |
هرگز نخواستم که بگویم تو را چه قدر
عاشق شدم؟ چه وقت؟ چرا؟ چه قدر؟! هرگز نخواستم که بگویم نگاه تو از ابتدای ساده ی این ماجرا چه قدر ... من را شکست، ساخت، شکست و دوباره ساخت! من را چرا شکست؟ چرا ساخت؟ یا چه قدر...؟ هرگز نخواستم به تو عادت کنم ولی عادت نبود ... حسی از آن ابتدا ... چه قدر ... مانند پیچکی که بپیچد به روح من ریشه دواند و سبز شد و ماند تا ... چه قدر ... تقدیر را به نفع تو تغییر می دهند اینجا فرشته ها که بدانی خدا چه قدر ...! خوبست با تو، با همه بی وفائیت قلبم گرفته است، نپرس از کجا؟ چه قدر؟! قلبم گرفته است، سرم گیج می رود ... هرگز نخواستم که بدانی تو را چه قدر... . "نغمه مستشار نظامی" + نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 10:2 توسط گل کویر ... |
همیشه از عدد زوج بیشتر از فرد خوشم میومد ... مادر هنگام تولد فرزندش انگار دوباره متولد میشه ... پاک و بیگناه ... و الان 14 سال است که در دوری هم بسر میبریم ... کاش لیاقت این همه صبر و انتظار و داشته باشم ... حس میکنم هر چه تعداد و نور شمعهای کیک تولدم بیشتر میشه به نیت دلم حافظ و باز کردم ... حــــــــــافظ این خرقه پشمینه بینداز و بــــرو .. . دیشب برام یک شب بیاد موندنی بود .. جای همگی خالی ... نه بخاطر هدیه هایی که گرفتم ... نه ... .. . من محبت را در دستان کوچک امیر محمد و فاطمه وقتی با تمام وجود هدیه شان را به من میدادند پیدا کردم ... من عشق را که در لبخند از صمیم قلب همسرم پنهان بود پیدا کردم ... صداقت و مهر بیکران را در برق چشمان دوستم که به همراه دردانه هایش چه تماشایی و با چه اشتیاقی مرا غافلگیر کردند ... پیدا کردم ... و مهربانی را ... در کلمه به کلمه پیام های دوستم که آرامش را به تمام وجودم می ریخت ... .. . گاهی گم میکنیم این ثروت را ... یادمان میرود که دارایی انسان همین هاست ... دل با این محبت و عشق و صداقت و مهر و مهربانی آرام میشود ... عاشق میشود ... و جان میگیرد ... .. . خدایا این ثروت ها را از من مگیر ... .. + نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388 9:33 توسط گل کویر ... |
دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد افکند سر به زیر حیا را بهانه کرد آمد به بزم و دید من تیره روز را ... ننشست و رفت، تنگی جا را بهانه کرد ... دلتنگم و دیدار تو درمان من است ... + نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388 15:28 توسط گل کویر ... |
باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست ... تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست ... با این که بی تاب منی بازم منو خط میزنی ... باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی ... کی با یه جمله مثل من می تونه آرومت کنه ... ؟! اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه ... ؟! دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور ... آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره ... عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره ... باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی ... راضی به "با من بودنت" حتی از این کمتر نشی ... پیدات کنم حتی اگه پروازم و پرپر کنی ... احساسم و باور کنی ... باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست ... تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست ... .. . عاشق اگه به عشقش هم برسه چون روح اون در دوران هجر با اشک و آه و حسرت عجین شده باز هم عاشقی میکنه ... باز هم دلش که میگیره همون شیدایی به سراغش میاد ... .. . یعنی کسی هست که عاشق نباشه ؟!! دلم برای آدمایی که عاشق نیستند میسوزه ... میدونید چرا؟! چون مطمئنا" خدا از روح خودش کمتر از عاشقا در وجود اونها دمیده ... .. کسی میگفت من عاشق خدا هستم ... .. . اما غافل از اینکه اون معشوق خداست ... رسم عاشقی و هیچکس مثل اون بلد نیست ... .. . ما که عاشقی و ازش یاد نگرفتیم ... حداقل بیا رسم معشوقه گی و تمرین کنیم ... .. **وقتی داداش این آهنگ شادمهر و بهم داد فکر نمیکردم یه روز اینقدر دوسش داشته باشم ... همیشه این شعر و به نیت معشوقی گوش میکردم ... اما امروز ... حسم یه جور دیگه بود ... اونایی که من و شناختند میدونند منظور من از عشق و عاشقی چیه ...** همیشه به این فکر میکنم که ؛ چه کسی به پروانه اینگونه رسم عاشقی آموخت ....؟! + نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388 11:55 توسط گل کویر ... |
همیشه پاییز برام لذت بخش ترین فصل بوده و هست ... نه بخاطر تولدم ... که تو پاییزه .... .. بارونش .... رنگ ابرهاش .... گرفتگی دل آسمونش .... بغض هر روزه ی روزهاش .... چرا من ... اصلا چرا همه .... از اشک ... از دلتنگی .... از عاشقی .... لذت میبرند ... وقتی چند روز پشت سر هم خوش باشی و اتفاقهای خوبی برات بیفته .... تو اوج شادی یکدفعه دلت میگیره .... حس میکنی یه چیزی نیست .... یه چیزی کم آوردی ... یه حس دلتنگی میاد سراغت ... چیه این فطرت آدم ... از چی دور افتاده ... به کجا تعلق داره .... .. . شاید پاییز برای رفتن طراوت و زیبایی درخت نگرانه و دلش میگیره ... برای پژمردگی گل تو زمستون .... برای ... نه ... پاییز من و یاد یه چیزی میندازه که تو اوج شادی هم اون و کم میارم ... وقتی تارهای نقره ی بارون توی هوا غلط میزنه و میفته رو گونه هام ... وقتی ابرای تیره ی آسمون همدیگه رو در آغوش میگیرن و همصدا میگریند ... وقتی برگهای خشک چنار توی پیاده رو زیر پاهای بچه ها که بدو بدو به سمت مدرسه میرن خش خش صدا میکنن ... وقتی خورشید این روزها غریبانه تر نگام میکنه ... تو رو کم میارم ... دلم بیشتر برات تنگ میشه .... خدا جونم .... اینطوری بیشتر میبینمت .... هستی دیگه .... میمونی ... میدونم ... بارون .... پاییز .... برگای زرد و نارنجی .... ابرای دلگرفته .... همه بیتاب تواند .... منم بیتاب تو میکنند ... هر پاییز دوباره متولد میشم ... دوباره عاشق میشم ... عاشق تو ... عاشق زیباییهای خلقت تو .... .. . از تو دور افتاده ام .... چون بهمن از اردیبهشت ... دور ... قدر دست هـــــای آدمی از سرنوشت .... از تو دور افتاده ام امروز و .... میفهمم چه بود ... حال سرگردان آدم .... وقتی آمد از بهشت ..... + نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388 10:19 توسط گل کویر ... |
كه آفتاب صداقت را و گيسوان بلندش را به بادها ميداد ... دلم براي كسي تنگ است و شعرهاي خوشي چون پرنده ها مي خواند دلم براي كسي تنگ است دلش براي دلم مي سوخت و مهرباني را نثار من مي كرد كه تا شمال ترين شمال كه بود با من و كسي كه بي من ماند كسي که ... آه ... دگر كافي ست ... .. . . امروز بعد از مدتها حس دلتنگی عجیبی به دلم ریخته ... انگار این دل به فراق خو کرده ... به انتظار دل بسته ... حالم بد نیست ... اما ... خوب هم ... نه ... نیستم ... شاید برای اینجا دلتنگ بوده ام ... یاد خاطرات تلخ و شیرین این کلبه ی بیقراری ام حس خوبی به دلم میدهد ... شاید بهتر شدم ... + نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388 13:5 توسط گل کویر ... |
دلـــــــی که پیش تو ره یافت باز پس نرود هوا گرفته ی عشق از پــــــی هوس نرود وگرنه چون سحـــرم بی تو یک نفس نرود که یـــاد باغ بهشتش درین قفس نـــــرود نثار آه سحــــــر می کنم سرشک نیـــــاز که دامن تــــوام ای گل ز دستـــرس نرود کزین چراغ تو دودی به چشم کس نــرود که کار دلـــــــــبری گل ز خار و خس نرود چو کـــــــودکان ز پی بانگ هر جرس نرود که هر که پیش تو ره یافت باز پس نــــرود .. .
سلام ... اعجاز امروز برای ذکر "یا شدید " و "یا قاهر" است ... هر کس در اراده اش احساس ضعف میکند و مشکل بزرگی بر او غالب شده باشد بر خواندن این ذکر مداومت ورزد که این ذکر برای غلبه و قهر میباشد . .. . طاعات قبول ... التماس دعا ... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 0:37 توسط گل کویر ... |
سلام ... امروز برای کسی که خیلی دوستش دارم و برام عزیزه نوشتم ؛ دوست دارم ...... این بار بیشتر از قبل و کمتر از بعد .... قد ستاره ها ... وقتی با چشمکشون بهم میگن شب برای آرامش توست ... قد ماه ... وقتی با نگاه سپیدش بهم میگه مهتاب من برای لذت توست ... قد خورشید .... وقتی با لبخند اول صبح و آخر عصرش بهم میگه اومدم برای تو ... فردا هم خواهم آمد برای تو ... قد دنیا ... وقتی با خوشی هاش میگه برای تو لذت بخش ترینم ... و با تلخی هاش میگه بخاطر شیرینی بعدت سختی هام و تحمل کن ... قد آسمون .... وقتی با وسعت دستای آبی و ابرای سپیدش نوید دل انگیز ترین هوا رو میده ... و با کبودی و ابرای سیاهش هم حتی ارمغان تارهای نقره ای بارون و برام میاره ... قد ... قد ... قد ... .. . اینجا دیگه به وجد اومدم از این همه لذت که تو بهم دادی و خواهی داد ... یاد دلم افتادم .... یاد بزرگترین معجزه ت .... گفتم ... دوست دارم .... قد دلم .... که برای همه جا داره بخدا ... برای همه ی خوبای دنیا ... همه ی مهربون های دنیا ... همه ی مهربونی های دنیا ... حیف که بعضی وقتها یادم میره بزرگیش و .... کوچیکش میکنم با بغض و کینه ... از حرص و حسد ... آره ... قد دلم ... قد بزرگی دلم وقتی پر از شوق توست .... حتی قد تنگیش ... وقتی که لبریز از دلتنگی توست ... .. . میخوام یه چیزی و به جرأت دلم بگم ... شاید خیلی ها بهم خرده بگیرن ... ولی چه کنم که دلم اینطور دوست داره ؛ بیایم توی این ماه عزیز که مال خود خودشه ... یه جور دیگه ببینیمش ... کمتر کتاب دستمون بگیریم و هی بخونیم ... کمتر بدون اینکه بفهمیمم تو قرآنش این اولین شافع همه مون روز محشر چی گفته و خواسته ... هی بخونیم و بخونیم ... یکم فکر کنیم ... یه جور دیگه فکر کنیم ... همیشه بهمون گفتند : اگه گناه کنی خدا تو رو میبره جهنم ... اگه گناه کنی خدا قهرش میگیره ... اگه کار خوب بکنی میری بهشت ... اگه کار خوب بکنی خدا ازت راضی میشه ... .. بابا مگه خدا محتاج کار خوب من و شماست ... یا با کار بد ما چیزی از اون کم میکنه ... نه به خودش قسم ... فقط بعضی قاعده ها رو گذاشته برامون که من همه شون و قبول دارم ... میگه من این همه چیزای خوب و ناب دادم بهت ... که بهت بفهمونم چقدر دوست دارم ... که بفهمی عاشقتم ... که بفهمی نگرانتم ... میخوام خودتم به خودت ببالی ... میخوام صیقل بخوری و عیار طلای وجودت بره بالا ... پس تو هم بخاطر من یک قدم بردار ... بهم نشون بده که خودتم میخوای ... یکم هم تو عاشقی کن ... نه به زور بهشت و از ترس جهنم ... من اگه بخوام اونا رو مجانی هم بهت میدم ... به خاطر خودم بیا ... به خاطر خود خود خودم ... بذار عاشقی رو یاد بگیری ... .. . کاش اگه بعد محشر بهشت و بهمون دادند ... ولی گفتند نمیتونید اصل عشقتون و ببینید ... خودمون و به شعله های جهنم برسونیم و از شدت درد ناله کنیم ... تا دلش برامون بسوزه و خودش بیاد ... خود خودش ... .. . و صدایت میزنم امشب با یا ملک ... هر کس ذکر یا ملک را نوزده بار تکرار کند محتاج خلق خدا نخواهد شد ... .. . التماس دعا ... + نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388 2:8 توسط گل کویر ... |
بعضی وقتها لبریز میشم .... از شور ... از امید ... از شادی ... از تو ... یادم میره چه روزهایی رو با چه غمی سپری کردم ... یادم میره بغض هام و ... گله کردن هام و ... شکوه هام و ... خدا! خدای مهربونم! چرا من همش دنبال معجره ام که تو رو باور کنم ؟ اون هم معجزه ی بزرگ و خارق العاده !! گاهی تو اونقدر بهم نزدیک میشی که کافیه چشمام و ببندم اونوقت صدات و میشنوم ... که بهم میگی؛ دلم برات تنگ شده بود ... که بهم میگی؛ عزیزکم! دیر به دیر میای پیشم ... بهم میگی؛ پیشتم ... نگران نباش ... بهم میگی ؛ ... .. . آخ که کاشکی بمونم همین جا ... دم در خونه ت ... نزدیکت ... پیشت ... تو که همیشه هستی ... همیشه مثل این روزها ...دست یافتنی و مهربان ... جای تو که عوض نشده و نمیشه ... کاش من لایق اینجا موندن باشم ... .. . امروز صبح برای هر کاری برنامه ریختم جز چیزای خوبی که پیش اومد برام ... جز معجزه های کوچیکی که ... گاهی نمبینمشون ... خودش اونقده خوب برنامه ریزی کرد که اشکم در اومد ... از خجالت ... که تو چرا با ابنکه میدونی یه مهربون اینطوری برات خیر مینویسه دل دل میکنی تا شب ... به عدلت ... به مهرت ... به قدرتت ... به درستیت ... به بزرگیت ... شک ندارم ... شک ندارم ... شک ندارم ... .. .. امروز ... صداش میزنم ... با ... یا لطیف ... هر کس بر ذکر یا لطیف مداومت ورزد از درد و خیال و حزن رهایی یابد، و قلبش تسکین خواهد یافت . + نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 23:11 توسط گل کویر ... |
منم آن نیاز مندی که به تو نیاز دارم اگر از تو باز دارم به که چشم باز دارم ... تویی آفتاب و چشمم به جمال توست روشن غم چون تو نارنینی به هزار ناز دارم ... به جفا نمودن تو ز وفـا ت بر نگردم به وفا نمودن خود ز جفا ت باز دارم ... گله کردم از تو و گفتی که بساز چاره ی کار منم آنکه در غم الحق دل چاره ساز دارم ... غم دل چه باز گویم که تو را ملال گیرد کنم این حدیث کوته که غم دراز دارم ... .. . امروز هم با اعجاز اسماء الحسنی؛ یا صمد ... حدیث از امام الرئوف امام رضا(ع): هر گاه گرسنگی و تشنگی بر شما غالب شد ذکر "الله الصمد" را زیاد تکرار کنید. .. طاعات قبول ... التماس دعا ... + نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 17:34 توسط گل کویر ... |
دلم گرفت که ماه مبارک رمضان باشه و من بین دوستان نباشم و از نوشته هاشون فیض نبرم ... اینطوری شاید من هم دلم شکست و چیزی نوشتم و تأثیری بر این دل گذاشت ... پس به امید زلالی دلهای همه مان در این روزهای پر ز نور .... .. برای اینکه من هم از دعای خیرتون بی بهره نباشم هر روز با یکی از اسماء الحسنی و خاصیت و اعجاز اون فضای این کلبه رو معطر خواهم کرد .. انشالله ... .. امروز ... ودود ... بسیار مهربان و دوست داشتنی ... که مهرت به دل او افتد و کینه ی او از دلت بیرون رود ... . (منبع:خواص الایات) + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 19:8 توسط گل کویر ... |
می دانی! خوشحالم که عاشق شده ام... با اینکه درد داشت نبودنت ... . یا حتی تو شکستی ام ... .. نه! ... گله نیست... همین دل که حالا قصد رنجاندن کرده ... گاهی میشکند ... اصلا شاید اگر نشکند ... دلبری نمیفهمد... کار هر کس نیست ... . خوشحالم که عاشق بودم .. عاشق ماندم ... و چون همان روزها ... که عاشقم و عاشق مانده ام ... .. . اما از این به بعد؟! آری ... باید بمانم ... میتوانم ... چشمه به جوشیدن عادت دارد ... اگر نجوشد خود میمیرد ... .. تشنه ام ... از مهر سیرابم کن ... . پر شد از دوستی ... دریای عشق همه را شست ... حس میکنم ... نسیم خنک عطوفت را ... . آه ای دل ... .. . نه فقط من ... و دل من ... خود در این حجم کف دست ... این کوچکِ بزرگ روح ... این تکه ای از وجود مان ... مگر میشود از مهرش چیزی بجا نماند .. کمی ممارست .. + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 18:59 توسط گل کویر ... |
باورت داشتم از روز نخست، آمدی تا باشی، پر از همهمه بودی، هیچ حرفی نزدی، پر از گفتن دلدادگیت، باز حرفی نزدی، خوب من، از دو چشمت همۀ حرف تو را، آخر اینجا بودن، بودنت با دل من، بی صدا هم زیباست... .. . و سلام ...! + نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 12:8 توسط گل کویر ... |
|
| ||||||